دل آسمان گرفته است ... مثل دل من ... آسمان گریه می کند ... مثل من .
من وآسمان در تلاقی مدام هستیم . گویی من بخشی از آسمان و آسمان ،
بخشی از من است ... و ما مکمل یکدیگر !!!
نمی دانم چرا گریه ی آسمان این همه مهم است که پروازها ممنوع می شوند ؛ و
پرندگان در گوشه ای کز کرده و به آوای پنهان در اشک آسمان گوش می دهند ؟!
گریه ی آسمان مرا به دور دست ها می برد . دور دست هایی که می توانست ،
نزدیک ترین باشد ... اما افسوس !
بعد از خدا ، هیچ کس مثل آسمان ، سینه ی گشاده ی خود را پهنه ی پرواز نجواها ،
ندبه ها و ناله هایم قرار نداده است .
به آسمان که نگاه می کنم . عبور و مرور همه ی اجزای هستی را می بینم که سوار
بر ابرها یا پرتوهای ماه یا خورشید به این سو و آن سو می روند !
" ... روزی " !!! من در کجای آسمان خواهم بود ؟!!

