تبليغاتX
«« ترانه های یک قُمری »»
      

                                        بسم ا...

 

اينم يه شعر خودموني !  که همينجوري از سر دل سرودمش ...خوب يا بد ، عذر منو بپذيريد !

بب

 

 

یه شب از فصل سرد تنهاییم

      

        رو تـنـم مثـل نور تابیــــــدی

             

                 شـايـدم مثـل ابرهـاي بهـــار

                

                         تو کـویـر دلـم تو باریـــــدی

 

  

                      اا 

 

 

توی این بلبشوی عشق وهوس

    

        می دونی بی تو من چه دلتنگم؟

           

                 توی این ناکجاي رنگــــارنگ

                 

                          باورم کـن ؛ زلال  و بي رنــگم

 

قق

 

يا حق !

+ نوشته شده توسط قُمری در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:35 بعد از ظهر |
                                         بسم ا...

 

سفر بی یار اصلا مطلوب نیست .

 

می خوام برم اما می ترسم وقتی برگردم ، گمت کنم .

 

شاید تو دیگه در اون نقطه ای که همیشه بودی نباشی .

 

این رسم زمانه هست که : "از دل برود هر آن که از دیده رود" .

 

اگه بیام ونباشی ، از اون به بعد چطوری باید این زندگی عبثو روی دوشم بکشم ؟!

 

چطوری این خودمو تحمل کنم ؟!

 

سفر ، آدمو آبدیده می کنه ... رفیق خوب رو می شه در سفر شناخت ...سفر کنید

 

تا آیات خدا رو ببینید...

 

این ها و اون هایی که توی سه تا نقطه هست، همه از فواید سفرند. اما هیچ کی نیومده

 

کمی هم از ضررهای سفر بگه ... !!

 

وقتی می ریم سفر ، در ازای فضاهای جدیدی که کشف می کنیم ، چیزای زیادی رو هم ترک

 

می کنیم...شهر ، دوستان ، و محبوبمونو !

 

کی میدونه وقتی میاد، کیا موندن؟    کيا رفتن ؟  کجا رفتن؟  و چرا رفتن ؟!

 

گاهی در سفر می فراموشینندمون!

 

وقتی میری سفر خیلی چیزا پیدا می کنی . اما وقتی برمی گردی ممکنه خیلی چیزا رو گم

 

کنی .

 

وقتی میری سفر پر از هیجانی . اما وقتی برمی گردی ، ممکنه پر از پشیمونی باشی .

 

تا وقتی کنار آشناهات هستی اصلا نمی فهمی چقدر تغییر میکنند . اما وقتی برمی گردی

 

می بینی چقدر عوض شدند .

 

وقتی میری سفر محبوبت بدرقه ت می کنه . اما وقتی برمی گردی ، حسرت به استقبالت

 

میاد .

 

وقتی میری سفر محبوبت به رویای تو دل می بنده . اما وقتی برمیگردی ، تو باید به رویای اون

 

دل خوش کنی !

 

****

 

آيا سفري رفتي که بعدش بگي کاش نمي رفتم ؟!!!

+ نوشته شده توسط قُمری در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:53 بعد از ظهر |
 

                                بسم ا...      

 

ممم

 

از اسکندر مقدونی جمله ی لطیفی نقل می کنند . او می گوید :

 

" پدرم مرا از آسمان ها به زمین آورد و استادم مرا از زمین به آسمان ها برد !!."

 

تو ی این همه سال ها که از ماحصل زحمات معلمانمان ( تعلیم وتربیت ) بهره ها برده ایم و هم چنان می

 

بریم ، چقدر به آن ها اندیشیده ایم؟!!

 

از میان انبوهی از کسانی که معلمان ، آن ها را به سعادت و خوشبختی سپرده اند ، کدام یک تاکنون

 

درب کومه ی حقیرانه ی معلمش را هرچند برای تشکری کوچک ! زده است ؟!!.

 

حقیقت این است که آن ها بزرگ ترین مواهب الهی ، یعنی علم و حکمت را ، بدون کوچکترین

 

چشمداشتی ، مهربانانه به ما تقدیم کردند . اما در مقابل ، امروزه خاطره ی آن ها در دورترین نقاط

 

ذهنمان به فراموشی سپرده می شود .!!

 

آن ها در اجتماع از کمترین حرمت شایسته ی صنفی برخوردارند و هرگز از جانب اجتماع ویا سایر دستگاه

 

ها آن چنان که شایسته ی آنند ، از آن ها قدردانی بعمل نیامده است...( جای بسی تأسف است که

 

هفته ی معلم را دستگاه های خود آموزش وپرورش مجبورند برگزار کنند !!!)

 

من معتقدم که معلمان و استادان ، شخصیت هایی برای تمام فصولند ! و هر یک از ما در تک تک فصل

 

های زندگیمان به  چشم اندازهای زیبایی که آن ها می آفرینند، سخت نیاز داریم .

 

دوستان عزیز! بیایید به پاس تشکری از این فرشتگان فراموش شده ! مخصوصا در هفته ی

 

معلم، جلوه هایی رویایی از حضور آنان در دلهامان را بر صفحات وبلاگمان نقش کنیم ! ...

 

ان شاء ا... والسلام.

 

ننن

 

من هم شعری از خودم را به مثابه ی برگ سبزی به محضرشان تقدیم می کنم :

تتت

 

علم چو نغمه می زند ز نای معلم

عشق ، قیام می کند برای معلم

 

ارزش تعلیم وتربیت ، بندانی

ورنه بسایی تو سر به پای معلم

 

گوش دل ار باز کنی نیک می شنوی

نغمـــه ی داوودی از نوای معلــــــــم!

 

کیست که بنشیند او به خانه ی حرمان؟!

کیست که بنشیند او به جای معلـــــم؟!

 

اشکی اگر دیده ای به گونه ی شمعی

حرمت آن اشک بود بهـای معلــــــم !

 

سسس يا حق !

 

***

توضيح : اين مطلب را قبلا در وبلاگ دل آهنگ ونيز در پرشين لاگ آورده بودم ؛ اما ديدم با توجه به مناسبت

اينجا نيز تکرارش نمايم .

+ نوشته شده توسط قُمری در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 2:38 بعد از ظهر |
 

                                            بسم ا...

 

چند روزی است که کتاب " ایالات نامتحد" نوشته ی " ولادیمیر پوزنر" ، ترجمه ی " محمد قاضی " را به پایان

رسانده ام . این کتاب اگر چه شرح حالی است اندکی قدیمی در باره ی جامعه ی آمریکا وتأثیر روند اقتصادی مبتذل و شوم جامعه ی آن ، اما در بوی کهنگی آن هنوز هم بویی همسان آن ، مشام هر انسان

منصفی را می آزارد .

آنچه پس از خواندن این کتاب دریافتم ، این بود که هنوز هم همان آثار گذشته ی تاریک آمریکا در پوششی

مدرن تر و موحش تر و مبتذل تر  ، خود را بر این سرزمین ولو کرده است و آینده ای عبث و شوم در کمین این کاروان ماده زده، است .

من در این کتاب ( که نویسنده با گشت وگذاری محققانه به بسیاری ایالات آمریکا و مصاحبه با افراد گوناگون

، آن را به نگارش در آورده ) ، جامعه ی آمریکا را همانند ریسمانی می بینم که گره های ناگشودنی بسیاری دارد . ویک سرش در " مادیگری افراطی " و سر دیگرش در " نیهیلیسم " وابتذال اخلاقی قرار دارد.

در این کتاب ، خواننده به اغلب نهادهای خصوصی و دولتی ونیز محله های آمریکا سر می زند :

از " هارلم " سیاه پوست نشین فقیر ، تا " باستن " سفید پوست نشین اشرافی ؛

از شهر سینمایی تجملی وپرخرج " هالیوود" ، تا روسپی خانه های بی شمار "شیکاگو" ( که مورد اخیر ، به کمک کردن !!! به مردان می پردازند ) ؛

 از کارگاه بزرگ " لیوی استراوس " ، تولید کننده ی لباس های کابویی در " چی ین " معروف به " دوزخ چرخ دار " ، تا " نوواک " پیر مرد بی بضاعتی که به عنوان سمبل بدبختی فقرا ، تمام ایالات آمریکا را از پیِ کار

دویده است .

از "هالیس " دختر سفید پوستی که در زندان " اسکاتسبورو " برای محکوم شدن نه سفید پوست به مرگ ، وادار به ادعاهای دروغین علیه آنان شد ، تا وحشیان " آنگلوساکسون " و " کوکلاس کلان ها " .

از دفتر " نویسندگان اشباح " ، تا بدعت در تدفین مردگان در " گرین ریور " !!

از گنگ بازی های امثال " موسی انرایت " و شاگردش " آل کاپون " در شیکاگو ، تا مراجع قضایی باج بگیر

در خدمت آن ها و دنباله هاشان در طیف گسترده ای از آمریکا . 

همه و همه ی این ها و بسیار گفتنی های دیگر در این کتاب هست که به آن جذابیت خاصی داده است .

 

* * *                                   us

 

 البته توجه داشته باشید که شیرازه ی کتاب ، بر اساس نمودهای محرز اجتماعی ، فرهنگی واخلاقی

آمریکا بسته شده است و صد البته ارزیابی های جامع در این باب هم مجال دیگری می طلبد و هم از حوصله ی این وبلاگ فراتر است .

مطلب دیگر این که به موازات بهره ای که از مطالب کتاب  عایدم شد ، از ترجمه ی بسیار پخته ، شیوا و

روان مترجم توانای آن " جناب آقای قاضی " ، لذت وافر بردم .

این کتاب به وسیله ی شرکت سهامی انتشارات خوارزمی منتشر شده است و آن چه من گیرم آمده ،

چاپ چهارم آن است .

خواندن آن را به همه ی دوستان توصیه می کنم .    

* * *

يا حق !  

+ نوشته شده توسط قُمری در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 2:26 بعد از ظهر |
      

              بسم ا...

 

ما برای همه چیزمان برنامه ریزی می کنیم.... برای تحصیل ....برای ازدواج.....برای کار وکسب و....

 

اما آیا مرگ هم جایگاهی در برآوردهای ما برای آینده مان دارد ؟ ... مگر نه این است که مرگ نیز جزئی از

 

آینده ی ماست ؟ آیا برای آخرین خط کتاب زندگیمان فکری کرده ایم ؟ ....

 

من با این سروده ی خود ( حالا قصیده یا چکامه یا هرچی !) ، نگاه خود را به مرگ برایتان ترسیم کرده

 

ام ...امیدوارم بهانه ای باشد برای اندیشیدن ما به آن تحول بزرگ و عن قریب !!!

 

 

در دست زندگی ، باشد سبوی مرگ

آواز زنــــدگی اندر گلـــوی مرگ

 

آن ساقی از ازل ، می گردد و دهد

اول زجام عمر،آخر سبوی مرگ

 

آن سوی آفتاب ، دریای تیرگی است

هرگام زندگی ، گامی به سوی مرگ

 

در برگریز عمر ، تاراج زندگیـــست

این بانگ پرنهیب ، آید زکوی مرگ:

 

هر رنگ وبو که هست در باغ زندگی

آخر فرو رود ، در رنگ و بوی مرگ

 

از برکـه ی حیــات باید شنـــا کنیــــم

چون خُرد ماهیی روزی به جوی مرگ

 

هر دم نشسته ایم با چشــــم پر سؤال

تو رو به روی من ، من رو به روی مرگ!

 

این پای پر شتـــاب ، در دشـت التــهاب

در جستجوی چیست؟ در جستجوی مرگ !!

 

 

***********************

 

خدايا چنان کن سرانجام کار...............................تو خشنود باشي و ما رستگار

 

يا حق !

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط قُمری در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:20 بعد از ظهر |